تبليغاتX
فقط چند دقیقه
فقط داستانک...
 

هميشه از رانندگي زنها رنج ميبرد، آخه يه دور زدن اينقدر طول ميكشه... بوق رو كشيد سرش، راننده زن نفهميد چطوري ماشين رو جمع كنه بره كنار... يه نگاه خشمگينانه به زن راننده كردو يه بوق ممتد ديگه و گازشو گرفت... دلش براي خانمه سوخت... تقريباً مسن بود، چه عرقي روي پيشونيش نشسته بود... ولي اون كه نمي خواست بترسونتش... فقط مي خواست عجله كنه... سرعتش رو كم كرد كه ازش عذرخواهي كنه، ولي نيومد... اومد كنار خيابون و  ايستاد...چرا نيومد... موبايلش زنگ خورد.

-         بله!

خواهرش بود كه با بغض بهش گفت:

-         داداش زود بيا خونه،نمي دونم چرا مامان قلبش گرفت ، بايد زود برسونيمش اورژانس، تو رو خدا زود باش.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10  توسط ح.عبدیزدان  | 

فرودگاه شلوغتراز هميشه بود ولي متأسفانه ، همه آروم روي صندليها منتظر اعلام پرواز نشسته بودن...

 اي كاش مثه ترمينال پر از رفت و آمد بود، اونوقت شايد كسي متوجه اون نمي شد...پسر حدود يكساعتي ميشد بر و بر به اون زل زده بود...

- آتيش تو اون چشمات بخوره... پسره هيز...واقعا كه بعضي از پسرا آدمو با نگاهشون مي خورن... هر چند از گيردادن پسرا تو دانشگاه خوشم مي اومد ولي اين يكي داره خفم مي كنه... به خدا اگه خوشتيپ نبود ميرفتم چشاشو از حدقه در مي آوردم... حالا از حدقه كه نه، گناه داره... ولي لااقل دو تا تيكه بهش مي نداختم حال بياد...

نگاهي به دگمه هاي مانتوش انداخت شايد يه جاييش پيداست اينطور زوم كرده روش ، ولي همه چي مرتب بود...درسته يه كم تنگ و بدن نما بود ولي همه ديگه از اين مدلا مي پوشن...آينه را از كيفش در آورد تا ببينه چه ريختيه... نكنه تو صورتش...

-         آخه بدبخت دلم مي سوزه آرايش آنچناني هم نكردم... اگه به خودم مي رسيدم ، تا حالا وسط فرودگاه كارمو خلاص كرده بودي،  

اگه فرودگاه خلوت بود خيالي نبود، اينقدر نگاه مي كرد تا يه جاييش پاره شه، ولي اعصابش از اين خشخاشي بود كه يه چند نفري رفته بودن تو نخش...

يه كم با بسته چيپس خودشو سر گرم كرد، ولي سنگيني نگاه كلافش كرده بود...

خوبه برم بهش بگم مرتيكه اينكارا لم داره... هر جايي كه جا اين قرتي بازيا نيست... هميشه معتقد بودم پسرا تو اين زمينه خنگند... حالا به اين قضيه ايمان آوردم...

شروع كرد به اس ام اس نوشتن به مامانش تا تاخير هواپيما رو بهش خبر بده، به خيال اينكه سرگرم بشه...ولي نشد... ديگه داشت قاط مي زد كه  اطلاعات شماره پرواز را اعلام كرد...ساكش رو برداشت ، شم ذره اي بهش رفت و رفت سمت در خروجي...وقتي خواست بره بيرون، يه چيزي اونو نگه داشت... فكر كرد برگرده يه چيزي بهش بگه...برگشت داخل سالن.

بهترين فرصت بود، همه داشتن ميرفتن بيرون، نيمكتها تقريبا خالي شده بود...رفت كنارش ، ساكش رو گذاشت رو نيمكت ، طوري كه انگارداشت بند كفشهاشو مي بست گفت:

چشات در نيومد اينقدر چشم چروني كردي... خجالت نمي كشي؟

پسر آروم سرش رو به طرفش چرخوند و گفت:

مي بخشين ، فكر كنم سوء تفاهمي شده... بنده نابينا هستم... اگه داشتم شمارو نگاه مي كردم معذرت مي خوام...عمدي نبوده...

پاهاش طاقت ايستادن نداشت...كنارپسر نشست...

بلند گو براي چندمين بار اعلام كرد...

- از مسافرين محترم عازم اصفهان خواهشمند است هر چه زودتر...

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1386ساعت 7  توسط ح.عبدیزدان  | 

ساعت یازده شب بود...خيابونا خلوت شده بودن...از بنگاه املاک برمی گشت، شیشه ماشین رو داد پایین و دستش رو روی پنجره گذاشت...نسیم خنکی که پاییز رو به رخ می کشید از بیرون به داخل ماشین خزید... پک محکمی به سیگار روی لبش زد و ضبط رو روشن کرد ، همون آهنگ همیشگی...همون که وقتی می شنید یه حال و هوای خاصی پیدا میکرد... نمی دونست چرا، ولی معتادش بود...

روزای روشن خداحافظ...

سرزمین من خداحافظ...

سیگارش رو بیرون ازپنجره تکونی داد... آهی از ته دل کشید و رفت تو خودش... تو گذشته اش .. فکر کرد به این چند سال که مثه چی کار کرده بود... کار خسته کننده اداره از یه طرف، جنگ اعصاب خرید و فروش ماهواره که برای بعد از ظهرهاش دست و پا کرده بود از طرف دیگه روح و جسمش رو له کرده بود... وای که چقدر به استراحت نیاز داشت... بودن با زن و بچش...دوری این چند سال فاصله ای تا اون سر دنیا بین اونها درست کرده بود...یعنی می ارزید...

آره... می ارزید... امشب که تونست آخرین رویای چند سالش رو به ثمر برسونه فهمید که راهو درست اومده... هر چند باغی که امشب معامله کرد زیاد نزدیک شهر نبود ولی خوب ، به قول قدیمیها " کاچی بعضی هیچی"

پاشو از چهل سال رد کرده بود... فرصت داشت که دنیا رو بگرده...خوش بگذرونه... دودوتا کرد، دید یه سروگردن از هم قداش بالاتره... یه خونه تقریبا عیانی... یه ماشین هی...خوب و حالا هم یه باغ...جلو دوستاش که کم نیاورد هیچ جلو، فامیل و زن و بچش هم کلی دک و پز داشت...

اونقدر تو گذشته بود که نفهمید چراغ خطرا رد کرد... از توی آیینه نگاهی به بالای چراغ خطر انداخت دید دوربین داره... خنده ای کرد و گفت : اینم شیرینی خرید باغ تقدیم به راهنمایی رانندگی... هر چی می خواین بنویسین...

تکرار آهنگ روکه به آخر رسیده بود زد ، گازی داد و به سرعت دور شد...

وارد کوچه که شد با موبایل یه تک زنگ به خونه زد... کار همیشگی اش بود، برای باز کردن در... همسرش سریع می اومد در را باز می کرد... اونم در حال داخل شدن غرغر می کرد که چرا اون پسر لندهورت رو نمی فرستی... ولی چرا اینبار کسی نیومد دم در... بر خلاف میلش یه بوق کوچولو زد... خبری نشد... پیاده شد و آیفون رو فشار داد... دیگه مطمئن شد کسی نیست... موبایل همسرش رو گرفت، بعد از دو سه تا بوق جواب داد...

-         معلوم هست شما کجایید ...

-         سلام، راستش ...

-         این سر و صداها چیه... این وقت شبی کجا رفتین؟

-         ببین...نگران نشو.. فقط بیا کلانتری خیابون بالایی...

-         یعنی چی .. چی شده...اونجا برای چی؟

-         ببین فقط زود بیا... راستش مهرداد رو توی یه اکس پارتی با مواد گرفتن ...

زن طاقت نیاورد...بغضش ترکید... گوشی رو قطع کرد...

مرد مات و مبهوت ، حیران مانده بود... اکس پارتی...مواد... کلانتری...نشست پشت فرمون... آهنگ دوباره تکرار شده بود...

روزای روشن خداحافظ...

سرزمین من خداحافظ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1386ساعت 6  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

 

پله اتوبوس رو يكي يكي به سختي اومد بالا... هوا كلي گرم شده بود...مسافرا از تاخير حركت اتوبوس حسابي كلافه شده بودند... حاضر بودند هر كاري بكنن تا راننده راه بيفته... جلوي اتوبوس رو به مردم ايستاد ، دستش رو روي صندلي راننده تكيه داد و شروع كرد:

- آقايون تا حالا ابن سبيل شنيدين... من از خوزستان تا تهرون اومدم براي معالجه پسرم ، پسرم سرطان خون داره...

هنوز حرفش تموم نشده بود كه چند تايي از مسافرا دستشونو كردن تو جيبشون، اسكناسهاشونو در آوردن...اون هم شروع كرد به جمع كردن...

- خدا به زندگيتون بركت بده....

- تو زندگي نموني جوون...

- خدا بچه هاتو نگه داره...

...

از اتوبوس رفت پايين ... دو سه هزار تومني جمع شد... بايد يه چند تا اتوبوس ديگه ميرفت ... آخه تا قولي كه به پسرش داده بود دو روز بيشتر نمونده بود... گوشي موبايلي كه بايد براش ميخريد بيشتر از دويست هزار تومن ميشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1386ساعت 8  توسط ح.عبدیزدان  | 

وقتي داشت كليد ماشين را به برادر خانمش ميداد كلي غرولندكرد...

-        ببين، نكنه دوباره بزني به جايي ... تو رو خدا مواظب باش ... زن و بچمو دارم ميسپارم دستت... ديگه سفارش نكنم... جاده ها شلوغه...

و برادر خانمش در جواب به همه سفارشها فقط مي گفت:

- باشه.. مواظبم... چشم...اين خانم اگه زن شماست خواهر منه... مواظبم... خاطرت جم...

وقتي بهش گفتند خودت رو زود برسون بيمارستان ....  خانمت حالش بده، بند دلش پاره شد... فهميد تصادفي در كاره... مدام توي دلش به برادرزنش ناسزا ميگفت... و همينطور به خودش... بچه اش چي؟ يعني چه بلايي سر اون اومده؟ اين سوالي بود كه تا رسيدن به مقصد براش بي جواب بود...

توي بيمارستان همه مي دونستند كه راننده درجا كشته شده و سرنشين جلو كه مرد بوده در وضع خيلي بدي توي CCU به سر ميبره... يه بچه هم عقب ماشين بوده كه لگنش شكسته...

پچ پچ همه اين بود ... توي جاده اي به اين شلوغي كدوم احمقي ماشين رو دست زنش ميده!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8  توسط ح.عبدیزدان  | 

خيلي كلنجار ميرفت،

تورو خدا قبول كنين ، من خيلي راه اومدم تا اين انشاء را به شما بدم...

آخه آقا پسر، اولاً كه تاريخش مال دو روز پيشه ، دوماً ما تو روزنامه  آدرس اينجا را داده بوديم... بايد پستش ميكردي...

اشك پسرك روستايي رو كه ديد دلش سوخت.

تو روستا معروف شده بود... انشاء هاي قشنگي مي نوشت... تازگي هم شروع كرده بود به شعر گفتن... با سن هشت نه سالي كه داشت نشان از نبوغ ميداد... تبليغ مسابقه رو توي روزنامه اي كه با سبزي خوردن اومده بود تو خونه شون ديده بود... يك انشاء درباره مقام مادر ... رده سني : هشت الي دوازده سال... ديگه نگاه به تاريخ ارسال نكرده بود...

باشه پسر جان... اسم و آدرست رو روي پاكت بنويس و بده به من...

آقا حتماً توي قرعه كشي هستم...

قول نمي دم...

آخه ... آقا من بايد قبول بشم...

دو  سكه بهار آزادي جايزه نفر اول بود...آقاش گفته بود كه دو سكه ميشه حدود سيصد هزار تومان... اگه پنجاه هزار تومان روي پول مي ذاشت مي شد سيصد و پنجاه هزار تومان... همون پولي مي شد كه براي ننه اش لازم بود... پول عملي كه اون نمي دونست چيه... فقط چند باري از آقاش شنيده بود كه اگه اين پول رو داشتم عملش مي كردم كه ديگه درد نكشه...

از ميني بوس آبادي كه پياده شد ديد يه ماشين سفيد بزرگ با كلي آدم دور و برش ،دم در خونه شون جمع شدن...

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1386ساعت 8  توسط ح.عبدیزدان  | 

پشت ميزش نشسته بود و با لبخندي مليح توي چشماي مشتري نگاه ميكرد... موزيك لايتي از پيانو در حال پخش بود... خانوم دكتر معتقد بود موقع روانكاوي مراجعه كنندگان ، موزيك مي تونه تأثير خوبي روي تصميمات اونا داشته باشه...صدايش را صاف كرد و گفت:

-        حالا چي ميگي عزيزم... بازم به جدايي با شوهرت فكر مي كني؟

دختر جوان سري از روي تأسف تكان داد و گفت:

-        راضي نيستم حتي جواب سلامشو بدم... خانوم دكتر، اون بايد با مامانش زندگي كنه نه با من ... براي هر دومون بهتره...

خانوم دكتر داشت فكر ميكرد از راه ديگه اي وارد بشه شايد بتونه راضيش كنه، در همين حين منشي وارد شد...

-        خانوم دكتر... يه نامه آوردن... بايد دفترو امضاء كنين ...

-         ميبيني كه مراجعه كننده دارم... دفتر رو بيار اينجا امضاء كنم...

شستش خبردار شد نامه از كجاست... فقط اميد داشت اين دادگاه به نفع اون تموم بشه...از زماني كه تقاضاي طلاق كرده بود اين سومين دادگاهش بود...حتي راضي نبود جواب سلامشو بده چه برسه باهاش زندگي كنه... 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1385ساعت 11  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

پرستار نگاهي تأسف بار به او انداخت و گفت:  ديگه نمي شه واسه پدر بزرگتون كاري كرد... ميتونيد به خانواده اطلاع بدهيد...

پسر در حالي كه بغضش را فرو ميداد با همراه ، شماره مادرش را گرفت ... ميدونست كه گفتن اين خبر به مادرش سخت ترين كار ممكنه... ولي گفت و مادر حتي نتونست گوشي را روي تلفن قرار دهد...

پس از چند لحظه پرستار كه تدارك تحويل به سردخانه را ميداد متوجه تكاني در پيرمرد شد... ملافه را كنار زد... و سريعا دستگاه شوك را وصل نمود... پدربزرگ نفسي كشيد... در اوج ناباوري...

پسر با اشك شوق تماس گرفت تا خبر مسرت بخش را بدهد ولي  متأسفانه مادرش...

پدربزرگ سالها مجلس بزرگداشت دخترش را هرچه باشكوهتر برگزار ميكرد...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1385ساعت 16  توسط ح.عبدیزدان  | 

وقتی از در خونه شاگردی که خصوصی درسش میداد اومد بیرون« یه بنز مدل بالا جلوی خونه روبرویی ایستاد...محو تماشای بنز شد... راننده ماشین پیاده شد ...یه آدم فوق العاده خوش تیپ...یکدست کت و شلوار کرم... کراوات سورمه ای ... اوه که این صحنه ها اونو نسبت به تمول بیتاب می کرد...

آخه عوضی ... چرا تو باید اون ماشینو سوار بشی... اون خونه رو داشته باشی... خدا جون « انصافتو شکر... اینجوریه؟ نه وجدانا این رسمشه؟ پس ما چی؟ ما آدم نیستیم؟

داشت با خودش حرف میزد که راننده رفت آیفون منزل رو زد... پشت آیفون یه چیزایی گفت و بر گشت« در عقب ماشین را باز کرد...

در خونه باز شد« یه خانم زیبا ویلچر به دست اومد بیرون ...

 مرد مشغول کمک کردن  به پسرش بود تا از داخل ماشین بیاد بیرون و روی ویلچر بشینه...

 پسر مادرزادی از داشتن پا محروم بود...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1385ساعت 6  توسط ح.عبدیزدان  | 

من که قبلاً  همه چی رو برات  گفتم... مطمئنم همه چی رو میدونی... تو فقط یه کاری بکن این وصلت سر بگیره ببین چه زندگی براش راه میندازم... به خدا کاری می کنم کارستون...

نمی دونم چرا فکر می کنم زندگیم فقط با اون گره خورده... می فهمی... گوشت با منه یا نه؟

حالا نه این که بگی پس قبل از اون چی... نگی دفعه قبل هم همینو می گفتی... دیگه هیچکی ندونه تو میدونی... چون محرم اسرار من فقط تویی... می فهمی؟

من که بهت گفتم تو اون چند وقتی که با اون پسره نامرد دوست بودم فقط چند بار باهاش رفتم سینما... اون هم چی...به خدا فقط دستشو می گرفتم... خدای نکرده فکر نکنی که خبری بود ... نه به خدا ...فقط  یه بار تو ماشین که نشسته بودیم دستشو گذاش رو پاهام... منم پشت چشمی براش نازک کردم و بیرون رو نگاه کردم... یعنی که چی؟ ... یعنی من خوشم نمیاد... همین یه دفعه اولین و آخرین بار بود...بعدشم که گذاشت رو رفت... بهتر ... اصلا تحفه ای نبود که من بخوام باهاش زندگی کنم... می فهمی چی میگم؟

ولی این یکی خیلی نازه...

حالا هم دوست دارم هر کاری می تونی برام بکنی ... یعنی اگه کاری برام نکنی « دیگه نه من نه تو...

یه شمع دیگه روشن کرد و بلند شد ...

 اشکاشو پاک کرد و از امامزاده زد بیرون...

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1385ساعت 6  توسط ح.عبدیزدان  | 

پرده را كنار زد تا نگاهي به بيرون بندازه...

حالا كه نمي تونست پاشو از خونه بذاره بيرون ، اين حداقل كار ممكن بود...

با خودش فكر كرد:

چقدر دلها بيرحم شده بود... چقدر مهرباني كم شده بود... چقدر مردم نفهم شده بودند...

چه دوستهايي كه حالا دشمنش نشده بودند...

چه آرزوهايي كه حالا بر باد نرفته بود...

كاش آن روز به دنيا نيومده بود...

روزي كه مي تونست براش خاطره انگيز ترين روز باشه ولي حالا نفرت انگيز ترين شده... حداقل براي او...

او كه چند وقتي ميشد به خاطر اون روز لعنتي مورد هجمه هر كس و ناكس قرار گرفته بود...

اي كاش...

اي كاش محبوب همه نبود...

اي كاش بازيگر نبود...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1385ساعت 13  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

مادرش تقه اي به در اتاق زد ...

- بيا تو

روزنامه رو داد دستش و گفت:

بهتري؟

آره مامان...

روزنامه رو باز كرد و يكراست رفت سراغ صفحه آخر... ناگهان فريادي از سر شوق كشيد...

مادرش از توي حال داد زد:

دختره ديوونه ، يواشتر ... داداشت ديشت تا صبح درس ميخوند... حالا چي شد اونطوري داد كشيدي...

گفت: هيچي مامان...

پا شد ، كفش و كلاه كرد... پنجره رو باز كرد ... نفس عميقي كشيد و از اتاق خارج شد...

چند روزي بود منتظر اخبار هواي تهران بود تا اجازه پيدا كنه از خونه خارج بشه... دكتر وضعيت آسمش رو خطري اعلام كرده بود...

يه پارك زيبا... يه پياده روي مشتي... آخ چه روز قشنگي...

 

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت 8  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

دلشوره عجيبي تمام بدنش را فرا گرفته بود... در يخچال را باز كرد ، بطري عرق بيد مشك را برداشت ، كمي داخل ليوان ريخت، چند تا حبه قند داخل ليوان انداخت... سعي كرد زياد شيرين نكند... دكتر همين چند روز پيش گفته بود ديگه توي اين سن بايد مراقب قند خونش باشه، ليوان را از آب پر كرد و با قاشق اونا رو هم زد... گاهي وقتها آرومش مي كرد...

سوزش خاصي تو قلبش احساس مي كرد... يه جور نگراني همراه با درد... رفت سراغ تلفن... گوشي را برداشت و شماره تلفن دخترش رو گرفت...بعد از سومين بوق صدا از پشت گوشي اومد...

-        سلام مامان... خوبي؟

-        سلام عزيزم... چطوري؟  تو خوبي؟

-        چيه مامان؟  انگار نفس نفس ميزني... نكنه بازم رفتي توي زيرزمين؟

-        نه به خدا... نمي دونم چيه... صبح تا حالا دلشوره دارم... گفتم يه زنگ بهت بزنم ببينم حالت خوبه...

-        آره مامان ... حال ما خوبه... تو يه كم به فكر خودت باش... آخر سر اين نگرانيها يه كاري دست خودت ميدي.

-        بچه ها حالشون خوبه؟

-        بچه ها هم خوبن... حالا هم تلفن رو قطع كن و يه كم استراحت كن... باشه؟

-        باشه... مواظب بچه ها باش... به شوهرتم سلام برسون...

گوشي رو گذاشت...شماره دختر كوچيكش رو گرفت...

صداي آهسته اي از پشت گوشي اومد...

مامان...سلام... من الان سر كلاسم... نمي تونم باهات حرف بزنم... معذرت مي خوام... از دانشگاه كه برگشتم با هم حرف ميزنيم... كار خاصي داري؟

-        نه مادر... فقط يه لحظه نگرانت شدم... ميخواستم صداتو بشنوم... ميبينمت...

گوشي رو قطع كرد... نگرانيش ادامه داشت...رفت توي حياط... سر حوض نشست... وضويي گرفت و اومد توي اتاق... سرماي زمستان خودش رو داشت نشون ميداد...تا مغز استخوانهاش درد گرفت...بايد بيشتر از اينها مواظب خودش باشه...

سجاده را پهن كرد، ايستاد و  نيت دو ركعت نماز كرد... بعضي وقتها سر در گمي اش را با اين كار آرام ميكرد...

...

دختر در را باز كرد و آمد داخل... از بيرون حياط از لاي شيشه ها داخل را نگاه كرد... ولي نور آفتاب شيشه مانع از شفافيت داخل اتاق شده بود، آمد داخل... مادر به سجده رفته بود...

-        سلام مامان... قبول باشه...به چه بويي مياد... چي زدي به خودت مامان؟ فهميدم بوي اون عطريه كه از كربلا آوردي...

رفت سراغ يخچال... ميدونست باز هم مادرش شربت آماده گذاشته توي يخچال... يه ليوان ريخت و يه جرعه بالا كشيد...

-        قربون مامانم برم با اين شربتش... خستگي رو از تن آدم بيرون مي كنه...

مادر هنوز سر از سجده بر نداشته بود...

-        مامان ... راستي صبح زنگ زدي كاري داشتي؟

رفت بالاي سر مادرش ...

-        مامان...

دستش را گذشت روي شانه اش ...

بدن مادرش چقدر سر شده بود. چشمهايش باز مانده بود ولي تكان نمي خورد.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1385ساعت 7  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

پسرك با اينكه بيشتر از شش سال سن نداشت ولي اين چند روز بيشتر از يك آدم بزرگ درگيري فكري داشت... آنقدر كه ديگه مادرش هم از وجود مشكلي در او آگاه شده بود ولي به قدري خودش درگير مسايل خودش بود كه جايي براي حل مشكل پسرش برايش نمانده بود...

پسرك مدام با خود حرف ميزد... تو تنهايي ... تو كوچه...

آخه چرا اينكار رو كردم... من كه هميشه به حرف مامان گوش مي كردم... من كه مي دونم دروغ گفتن بده... پس چرا اون دروغو گفتم... يعني ميشه فرشته مهربون نفهمه... نه غير ممكنه... خود مامان گفت فرشته مهربون همه چيزو مي فهمه بعد به خدا ميگه... تازه ديگه هم پيش آدم دروغگو نمياد... ولي من كه نميخواستم اينطوري بشه... اصلا تقصير آقا كمال سوپري بود... گفت بقيه پولتو چي بدم... منم گفتم شانسي بده... ولي دارم به خودمم دروغ مي گم... آقا كمال گفت چيز ديگه اي مي خواي يا بقيه شو بهت بدم...

اصلا مگه بابا اينقدر پول نداره... خوب حالا مگه چي ميشه من در جوابش كه پرسيد پول شير چقدر شد گفتم آقا كمال همشو ازم گرفت... فقط صد تو من دروغ گفتم... تقصير بابامه كه ميگه شانسي بده... اگه پول بهم ميداد كه شانسي بخرم اين طور نميشد...نه من بايد برم بگم ... آره مي رم ميگم ... كه من دروغ گفتم... ولي بابا كه دو روزه نيومده... مامان ميگه رفته ماموريت...نكنه مامان فهميده كه اينقدر ناراحته... نه... حتما برا بابا دلش تنگ شده ... وقتي بابا از ماموريت اومد مي رم همه چي رو مي گم...

...

چند روز بعد در بين تيتر روزنامه ها اين جمله به چشم مي خورد...

رياست يكي از شعب بانك ...... بعلت اختلاص شصت ميليارد تومان ، از كشور گريخت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 14  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

ديگه جونم به لب رسيده بود...

حكم تكليف شده بود ... ازدواج براي بستن دهن اطرافيان،خاله ،عمه. دوستان و هزار تاي ديگه... نه براي ارضاي عواطف... نه براي پر كردن خلا زندگيم...

ديگه حالم از خواستگاري به هم مي خورد... با يه مشت خاله زنك راه بيفتم  تو خونه طرف... سلام سلام من اومدم با تو ازدواج كنم... پدر دختر اجازه ميدين چند دقيقه اي با هم خصوصي صحبت كنيم... بعد هم پدر با ناز كردن پشت چشمش انگار كه مي خوام تو اتاق با دخترش چكار كنم بگه بفرماييد... اين بفرماييد از صد تا فحش خواهر و مادر برام گرونتر تموم ميشد...

بابا نمي خوام... پنج دقيقه گفتگو هم شد آشنايي... بابا تو كشورهاي اروپايي دو سال با هم رفت و آمد مي كنن هنوز نمي تونن بفهمن  به هم ميان يا نه...آخه عزيزان من دختر بايد به دل آدم بشينه يا نه... اي بابا به كي بايد بگم...

برا همين تصميم گرفتم اين دفعه خودم برم... سوژه يه دختر خانم معرفي شده توسط يكي از همسايه ها.. محل معرفي بين غيبتهاي پاي بساط سبزي پاك كني... مكان معرفي دو تا خيابون اونطرفتر از خونمون...

بر خلاف اصرار مادر تنهايي شال و كلاه كردم و زدم بيرون... مواد لازم را تهيه كردم...گل يك دسته ، شيريني يك جعبه...ادكلن مقادير زيادي به كت و شلوار و پشت گردن و ساير نواحي لازم...توي پمپ بنزين ماشين جلويي كه پرايد بود روشن نمي شد... چند تايي بوق زدم .. اومد پايين ... آخ چه خانم زيبايي ...

-         آقا مگه نمي بيني روشن نميشه...

از بوق زدنام خجالت كشيدم... به رسم ادب پياده شدم ... حولش دادم كنار پمپ بنزين و با اجازه اون در كاپوت رو زدم بالا... كنارم ايستاد و گفت فكر كنم مال باطريشه... دستي بهش زدم گفتم يه استارت بزنيد... استارتي زد و ماشين روشن شد...

نميدونم چه رويي پيدا كردم كه ازش پرسيدم مجردين...

فكر مي كنم بعضي وقتها آدم خوبه پررو باشه... خدا رو شكر ... مجلس خواستگاري توي پمپ بنزين به خوبي و خوشي پايان يافت  ...

اتاق جلسه هم توي ماشين بنده كنار پمپ بنزين برگزار شد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1385ساعت 7  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

از خونه كه اومدم بيرون ديدم ماشين رفته گر داره بهم نزديك ميشه... با نزديك شدن به من سرعتشو كم كرد... حدس زدم بايد باهام كار داشته باشه... آخه طرز نگاهش اينو مي گفت... ايستادم... اونم جلوي پام ترمز كرد ، سرش رو از پنجره بيرون كرد و گفت:

سلام... وقتتون به خير... من اسم پسرم اسمعيله...25 سالشه... چند روزيه كه توي بيمارستان بستريه...

ديگه بقيه شو خوندم... همونطور كه دستم توي جيبم بود داشتم دنبال يه اسكناس پونصدي يا دويست تومني مي گشتم...

ولي ادامه حرفش رو زد و منو سر جام ميخكوب كرد...

آقا ازتون عاجزانه خواهش مي كنم براش دعا كنين ... دكترا گفتن شايد فقط دعا چاره كارش بشه... براش دعا كنين...مرسي...

اينو گفت و دنده اي عوض كرد و دور شد...

 

بر گرفته از داستاني كوتاه

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1385ساعت 15  توسط ح.عبدیزدان  | 

 

دخترك داشت با يه تيكه چوب ماهي داخل حوض را اذيت مي كرد ... از اين كار لذت مي برد... صداي زنگ در بلند شد، دويد در را باز كرد، سربازي با پاكتي بدست پشت در بود، خنده اي تحويل دخترك داد ... نشست لپش رو گرفت و گفت:

" ببينم خانوم كوچولو مامانت خونه اس؟ "

دخترك سري تكان دادو و فرياد كنان رفت سمت اتاق:

" مامان بيا دوست دايي اومده... با شما كار داره...  "

آخه داييش هم سرباز بود و لباساش همرنگ اون بود... مادرش اومد دم در... چند كلمه اي رد و بدل شد... نامه رو گرفت و امضاء كرد، سرباز رفت... نامه را باز كرد، دستاش ميلرزيدند، حكم نهايي دادگاه بود.

خانم .......... همسر آقاي ........

به استحضار ميرساند جهت اجراي حكم نهايي دادگاه روز دوشنبه مورخ ... ساعت 6 صبح در مكان ذكر شده حضور بهم رسانيد.

قابل ذكر است فقط آشنايان درجه يك محق به ديدن اجراي حكم مي باشند.

... 

نامه از دستش افتاد ، پاهايش سست شدند و همانجا از هوش رفت.

...

...

موبايل دختر زنگ خورد:

" سلام خانوم خوشكله"

شما؟

" يه عاشق...  "

خفه شو.

     موبايل رو قطع كرد... مادرش نگاهي پرسشجو بهش انداخت...

مزاحم بود مامان ...

چند دقيقه بعد باز زنگ خورد:

" عزيز چرا قطع كردي... ببين من از طرف اسي زنگ ميزنم"

خوب كه چي؟

" ميخواستم يه شب رو با هم باشيم"